امروز تولد ۱۳ سالگی اینورسه. من خیلی از این عدد خوشم میاد. یاد سری کتاب A Series of Unfortunate Events میندازتم. هر چند موضوعات اون کتابها رو تو کودکی دوست نداشتم، لحن لمونی اسنیکت و بازی با کلماتش واقعا جذاب بود. مطمئنم اگر اون راوی امروز بود کلی حرف بانمک برای گفتن داشت. اما متاسفانه من لمونی اسنیکت نیستم و اونقدرها هم حرف بانمک ندارم.
من اولین باری که اسم Virgil Abloh رو شنیدم یادم نمیاد. اما یادمه سر یک کلاس تاریخ هنر یک نفر اسمش رو آورد و من بعد از کلاس رفتم چند تا مصاحبه ازش دیدم. از اون موقع بود که تازه شناختمش.

باید بگم که Virgil از همون موقع هم به نظرم واقعا آدم بامزهای بود:) پشت چهره سفت و سختش و لباسهای ترتمیزش یک تمسخر و زرنگی خاصی داره که آدم رو جذب میکنه. یک کاری میکنه که حس کنی خلاق بودن براش مثل آب خوردنه. اما نیست، خلاقیت برای هیچکس مثل آب خوردن نیست.
سال گذشته، رضا بختیاریفرد، طراح تایپفیس و مدرس اینورس با همکاری طراح حرفهای، مهدی ارشادی، یک تایپفیس برای مجموعه علیبابا طراحی کرد.
علیبابا که یک شرکت شناخته شده مربوط به سفر و خرید بلیطه، در دل افراد جایگاه خاصی داره و مهمه که یادآور جادوی هیجان قبل از سفر باشه. این دقیقا همون چیزیه که تیم طراحی این پروژه دنبالش بودن و همون چیزیه که برای من جالب شد.
در دید من، فونت یکی از عجیبترین مقولههای گرافیکه. چراکه همه فونتها در عین حال که شبیه به هم هستن، با همدیگه فرق میکنن. در این پروژه هم برام سوال شد که چطور میشه در یک فونت مسائل کاملا انتزاعی، مثل هیجان، ماجراجویی و شوق رو نشون داد.

آقای رحمانی هر روز باغچه رو آب میده. البته بهتره بگم باغ. این پشت باغیه برای خودش. آقای رحمانی هر روز باغ رو آب میده. از صبح تا عصر! من هر روز با خودم فکر میکنم که یعنی واقعا انقدر Maintenance لازم داره یک باغ؟
من تغییری در باغچه حس نمیکنم چون هر روز میبینمش و رشدش انقدر کنده که قطعا محسوس نیست. تازه فصل سرما هم تو راهه و خود این نوعی اصطکاک به حساب میاد.
من ۱۰ روزه هر شب خواب میبینم، خوابهای به شدت رئال و آزاردهنده. احساس میکنم همهش بیدار و هشیار و فعالم و هرگز خاموش نمیشم. خستگی از بدنم نمیره.
واقعیت اینه که همهچیز Maintenance لازم داره. باغ اینورس، روان من، روابطمون، کارمون، بدنمون و این خیلی خستهکنندهست. انگار وقت نیست برای همهش.
این روزهای آخر تابستون برای من عجیبن، مدرسه که دیگه ندارم و دانشگاهم که فعلا کمرنگه. نه لازمه از شهرکتاب دفتر بخرم و نه از اشل زغال نو. نه هیجان سال جدید رو دارم و نه استرسش رو. در واقع بهترین بخش پاییز امسال برای من، کم شدن حساسیتمه. اونقدرا هم ناراحت نیستم از این قضیه. راستش قبلا خیلی از بالا پایین زندگی خوشم میومد و هیجانزده میشدم اما تازگیها فهمیدم در آرامش و روزمرگیه که میشه خوش گذروند. در واقع خوشگذرونی برنامهریزی شده رو به هیجان لحظهای ترجیح میدم.
توی کتاب «وقتی از دو حرف میزنم، از چه حرف میزنم» موراکامی (که یکی از کتابها و نویسندههای موردعلاقه منه) یه چیزی میگه با این مضمون که :«در روتین و با ساعات خواب ثابت و مشخص، فرد به اوج خلاقیت خود میرسه.»